فرانسيسيان كه در 1282، در استراسبورگ منعقد شد و به اعضاي فرقه اخطار شد از خواندن‌ مدخل الٰهيات توما خودداري كنند، و اگر مجبور شدند آن را بدون توضيحات ويليام نخوانند. لازم نيست بگوييم كه جوابيه‌ٴ ويليام بي‌جواب نماند، و اين آغاز مجادله‌اي طولاني ميان دو فرقه‌ بود.
تفسيرهاي ويليام وِيْري از نظر ارتباطش با دلالةالحايرين ابن ميمون جالب است‌. اين‌ مي‌تواند كمال فلسفه‌ٴ ارسطويي اين عصر را، نشان دهد و به ما امكان مي‌دهد سوءتفاهم‌هاي‌ بي‌پاياني را دريابيم كه سرانجام‌، سنت‌هاي ارسطويي مخالف بدان منجر شد. يكي ديگر از اين‌ موارد عجيب ريچارد ميدلتوني ــ از قرار معلوم انگليسي ــ بود كه علاقه‌اش به تحقيق وي را اندكي به فلسفه‌ٴ توما متمايل ساخت‌. احتمالاً ريچارد هم مي‌خواست راه ميانه را بيابد.
بدين ترتيب‌، سرانجام‌، به دو تن از برجسته‌ترين افراد گروه مي‌رسيم‌، به راجر بيكن و دنس‌ اسكوت‌، كه هر دو متعلق به فرقه‌ٴ قديس فرانسيس بودند، و جز اين وجه مشتركي نداشتند.
لازم نيست چندان چيزي درباره‌ٴ اولي گفته شود، چون او از معروف‌ترين شخصيت‌هاي‌ قرون وسطا، و از افراد بسيار متعددي است كه علي‌ٰرغم ((تيرگي‌)) عصر او، افراد تحصيل‌كرده‌ كمابيش با او آشنايند. بدبختانه تصور عامه درباره‌ٴ او، اگر كاملاً افسانه‌اي نباشد، از بسياري‌ جهات نادرست است‌. مثلاً اغلب او را در شمار شهدا مي‌دانند. كاملاً محتمل است كه وي در سنين پيري به‌خاطر استقلال و ناسازگاري فكري و گزندگي اشاراتش تنبيه شده باشد (به‌خاطر داشته باشيم كه او فرد آزادي نبود، بلكه يكي از سربازان عادي سپاه فرانسيسيان به‌شمار مي‌رفت‌). ولي اين مطلب به اثبات نرسيده‌، و غيبت او پس از 1278، ممكن است دلايل ديگري‌ داشته باشد. از سوي ديگر، در 1266، هنگامي كه كلمنت چهارم از او خواست تا گزارش كاملي‌ از عقايد خويش تنظيم كند، برايش فرصت خارق‌العاده‌اي پيش آمد. براي اعتباري كه او در آن‌ هنگام كسب كرده بود آيا دليلي از اين بهتر مي‌توان يافت‌؟ آيا چنين افتخاري هرگز نصيب هيچ‌ فيلسوف ديگري شده است‌؟ برخلاف لول‌، علاقه و اعتماد بيكن به منطق ضعيف بود، ولي در مورد امكان هدايت گمراهان با وسايل مسالمت‌آميز با وي توافق داشت‌. اين مطلب ممكن است‌ براي خوانندگان امروزي بااهميت جلوه كند، ولي در زمان بيكن و لول مستلزم تفكر و خيرخواهي بيشتري بود، اين دو تن در تلفيق اعتقاد ديني با اين همه نجابت در ميان معاصران‌ خويش تقريباً تنها بودند. در نظر داشته باشيم‌، هنگامي كه انسان به برتري دين خويش اعتقاد مطلق دارد، بردباري نسبت به عقايد ديگران‌، به صورتي كه آنان نشان دادند، دشوارتر است‌.
بيكن پيرو افلاطون و مخالف توما، و با اين حال جامع‌العلومي به همان اصالت رقيبان‌ دومينيكي خويش بود. البته وي كمتر از آنان پيرو اصول بود، ولي به همان اندازه به معارف‌ يكپارچه علاقه داشت‌. وي لزوم توجه به موضوع‌ها و مطالعه‌ٴ متن‌هاي مهم به زبان اصلي را